دفتر سربسته

 امروز اول اسفند است. دو روزی می شود که به خانه جدید نقل مکان  کرده ایم.

هوای خانه پر از سکوت است. وقتی دراز می کشم صدایی نمی آید. نه از پنجره، نه از راه پله...

.

هنوز زیر و بم این طعم پنهان را نمی شناسم

.

بدجور بهانه میگیری. با چیزی بازی نمی کنی و من نمی دانم چگونه به حاشیه نروم.

.

.

.

پتوی خودم را تا زیر چانه ات بالا می کشم. می ترسم این کوک بریده باد بیدارت کند...

/ 9 نظر / 21 بازدید
مامان الیانا

سلام عزیزم [بغل] چقدر خوشحالمان کردی با قدمهایتان در خانه شیطون بلای من [بغل] من گاه مهمان ناخوانده شما روبلاگتان بودم واز قلمتان خوشم میامد ومی خواندم [خجالت] ما عادت میکنیم به هر چیزی گاه دوست داریم وگاه دوست نداریم .اولش سخته که دوست نداریم وباید عادت کنیم .خانه جدیدی هم کم کم برایت وبرایش آشنا میشه گلم [بغل][بغل]

لیلی

دوست شاعرم... سکوت هدیه قشنگی است... قدرش را بدان!

نفیس

منزل نو مبارک.[گل]

لیلا مامان پویان

عزیز دلم خانه نو مبارک[قلب][قلب] اولین باری که خا نه مان را عوض کردیم 16 ساله بودم هیچوقت یادم نمی رود چقدر اشک ریختم تا دو سال هر خوابی که می دیدم در خانه قبلی بودیم انگار روحم را آنجا جا گذاشته بودم...اینروزها اما با هر تغییر من هم نو می شوم انگار...

نسرین

ترس از نا آشنایی است باید عادت کند

مانی و مامان

ای جونم به جوجه کوچولو تو خونه جدید. امیدوارم زود عادت کنید.

نسترن

توی سکوت این خانه چقدر میشود شعر بافت...ونداد کوچک برایش سخت تر است لابد .