هفته سی و هشتم – خستگی، دلتنگی

سلام پسرم

نمی دونم چی شده. از من چیزی نپرس. این روزا حالم بد جوری بهم ریخته است. با دلیل و بی دلیل گریه ام می گیره. نه نمی خوام اذیتت کنم اما نمی دونم چرا اینقدر احساس خستگی و دلتنگی می کنم.

دلتنگی از چی نمی دونم. شاید دلتنگی روزهایی که داره تموم می شه.

گاهی وقتها اصلا آدمها دلیل یه سری از کارها و احساساتشون رو نمی دونن.

نازنین ، سفری عجیب و پر رمز و راز رو باهم گذروندیم. سفری که فقط خودم و خودت درکش می کنی. حالا این سفر داره به آخر می رسه و مثل همه سفرها فقط خاطراتش می مونه.

اینجا همه در تکاپوی آمدنت هستن. هرکس به شیوه خودش و فقط انگار این منم که از همه عقب موندم.

هنوز سرکار می یام و در تمام لحظات سرکارم به آینده تو عسلم فکر می کنم. روزی هزار بار برات آینده می سازم و خراب  می کنم. روزی هزار بار به زندگیت و همه چیزهای مربوط به اون فکر می کنم و فکر می کنم.

 حال من دست خودم نیست.

جانان من تو برام دعا کن.   

/ 8 نظر / 17 بازدید
مامی سهند

سلام ممنون که به پسری ما سر زدین.....فکر کنم نی نی شما هنوز به دنیا نیومده!!!!!!!!!!!!!!!از حالا واسش دنبال سرگرمی میگردین!!!!!! حباب درست کردن ما هم هیچ رمز و رازی نداره.....بابایی یه کمی مایع ظرفشویی و یه کم اب رو میریزه توی یه لیوان و با یه چیزی شبیه شلنگ باهاش کف درست میکنه و هی توش فوت میکنه میشه حباب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چند وقت پیش به حباب ساز برقی خریدیم که یکی دوبار بیشتر کار نکرد!!!!! امیدوارم نی نی تون به سلامتی به دنیا بیاد..........[گل]

مامان سامی

ویدا جون این حالتها مال بارداریه .ان شالله این اخرین لحظه ها را به سلامتی طی کنی تا ونداد جون بیاد و یه شادی جدید بهت هدیه کنه. من هفته 38 که تمام شد سامی دنیا امد . عکس سامی را من نکشیدم یه عکس پیش ساخته شده هست. ان شالله سال بعد این موقع درست و حسابی طعم پسر داری را میچشی وقتی از شدت شیطنتهاش نمیتونی یه لجظه چشم ازش برداری

مخمل

ويدا جونم ، فكر مي كنم اين حالتها خيلي طبيعي باشه ...ولي سعي كن از خودت دورشون كني....تو الان بايد به روزاي خوبي كه در كنار قند عسلت خواهي داشت ، فكر كني...اون روزا به نظرم خيلي شيرينتر از اين چند ماه خواهد بود...پس از بقيه عقب نمون و تو هم در تكاپو باش عزيزم.... ويدا جونم ملتمسانه ازت ميخوام كه موقع زايمان و دردهاي قبل و بعد از آن ، منو از دعاي خيرت محروم نكني...

سیاوش کاویان

هم از شما و هم از مامان امیر سام ممنونم. مقدمتان گرامی . بر من منت نهادید. شاد باشید.

مامان امیرسام

ویدا گلی فکر کنم دیگه کم کم به پایان سفر رسیدی. خسته نباشی خانمی. امیدوارم لحظه ای که چشمت به گل پسرت می افته تمام این خستگی ها و دلتنگیهات از بین بره. حتما به همسری بگو بهمون خبر بده. از الان بهت تبریک میگم ، میبوسمت و به خدا میسپرمت.[ماچ][لبخند]

محسن

همه دعاو سعیم لحظات خوش در تمام زندگی تو و پسرم عزیزم فراموش نکن که پسرت از همان ابتدا همه جا به دنبال صورت تو میگردد و با دیدنش آرام می گیرد. پس خنده ات آیینه خورشیدهاست ...

زهره عمه

لبخند زدی و آسمان آبی شد شبهای قشنگ مهر مهتابی شد پروانه پس از تولدت زیبایت تا آخر عمر غرق بی تابی شد ونداد عزیزم طلوع قشنگت رو به روزهای زندگی شاد باش میگم. شب قبل از تولدت خواب دیدم تو به دنیا اومده بودی داشتی شیطونی میکردی... کوچولوی قشنگم دوست دارم احساسم رو به محض اینکه دیدمت بهت بگم تو رو یه فرشته کوچولو ناب دیدم بدون فلش هم ازت یه عکس خوشکل گرفتم من و بابا بزرگ و عموها و... اولین حموم گرفتنت رو هم دیدیم ببخشید شاید تو راحت نبودی اما هیچی به ما نگفتی اونم برمی گرده به ماه بودنت. ونداد جان برات آرزو می کنم همیشه در پناه خد و در آغوش مامان و بابای مهربونت باشی. عسلم خدا و مامان بابات خیلی برات زحمت کشیدن که تو سالم باشی. دوستت دارم دوستت دارم :×

سارا

سلام من با اجازتو لینکتون کردم [نیشخند]