هفته بیست و هفتم – مامان ویدا و کارهایش

سلام به پسر قشنگم

نارنج مامان امروز تو هفته بیست و هفتمت هستی. رو به روز داری بزرگتر می شی. از شکل تکون خوردنهات اینو میفهمم. اگرچه اینکه بابایی احساس می کنه تو خیلی بزرگ نشدی.

پسرم امروز سرکارم تمام کشوهامو جمع و جور کردم تا اگه یه وقتی تو زودتر از موقع خواستی بیای و من دیگه نتونستم بیام سرکار اوضاع مرتب باشه.

هنوز اتاقت رو درست نکردیم. خیلی کار هست که باید انجام بدیم. زمان داره مثل باد می گذره.

خبر دیگه اینکه مامان بزرگ و بابابزرگت می خوان از اینجا برن. می خوان برن یه خونه دیگه. شاید دیگه این خونه رو دوست ندارن. نمیدونم. فقط می تونم برات بگم که بودنشون تو این خونه خیلی خوب بود. من و بابایی 7 سال رو کنار  مامانی و بابابزرگت زندگی کردیم. خاطراتی که مونده برای من شیرینه و برای بقیه نمی دونم چه طعمی...

پسرم هنوز خیلی زوده که بخوام بهت درس زندگی یاد بدم. اما خیلی دلم می خواد از همین الان که می گم خیلی زوده یه چیزی رو یاد بگیری. دلم می خواد یاد بگیری که قدر نعمتهایی رو که داری بدونی. این خیلی تو زندگی بهت کمک می کنه. اگر وقتی نعمتی رو داری قدرش رو بدونی احساس خوشبختی و آرامش بیشتری می کنی.

نازنینم حرفهای خیلی زیادی هست که باید باهم بزنیم....

بی صبرانه منتظرت هستم.

/ 14 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نانی آزاد

خواهر زاده من چطوره ؟ تو شکم مامانش که زیاد ول ول نمی خوره هان ؟

نانی آزاد

[هورا][هورا][هورا][ماچ][هورا][هورا][هورا] [هورا][هورا][هورا][ماچ][هورا][هورا][هورا] [هورا][هورا][هورا][ماچ][هورا][هورا][هورا] [هورا][هورا][هورا][ماچ][هورا][هورا][هورا] [هورا][هورا][هورا][ماچ][هورا][هورا][هورا]

نانی آزاد

سلام مامان جون اگه این لینکو باز کنی عکسمو میبینی [خجالت] http://www.facefa.com/19589/

مامان امیرسام

آخیییییییی جانم. یاد هفته بیست و هفتم خودم افتادم که پسره یه حال اساسی بهمون داد و یه روز تمام تکون نخورد. من دیگه داشتم سکته میکردمو شبانه با هزار پارتی از دکتر فرزانه وقت سونوگرافی گرفتیم .... وجالبه دکتر هر کاری کرد (کم کونده بود جفت پا بپره رو شکمم) بازم تکون نخورد و آخر سر گفت چیکارش دارید خوابیده دیگه!!!!!!! [خواب] اینو گفتم اگه ازین اتفاقا برات افتاد هول نکنی و بیخودی استرس نداشته باشی. مواظب خودت خیییییییلی باش. راستی با پدر مادر خودت بودین یا همسری؟؟؟؟؟؟ امیدوارم هر تغییری که ایجاد میشه در جهت بهبود زندگیت باشه. همیشه به این دید بهش نگاه کن[ماچ]

مترسک

بهش بگو دیرتر بدنیا بیاد صبر کنه منم ازدواج کنم مامان بشم برا دخترم بیاد خواستگاری [خجالت][ماچ]

هاله مامان ارشیا

نترس عزیزم ... اون نینی هم خدارو شکر خوب شد[پلک] خیلی مواظب خودت و نینی گلت باش[ماچ]

مانی و مامان

جانم.نمی دونم چرا حس کردم الان بیام اینجا چه به دنیا اومده.پس هنوز مونده.وقت برای کارهایت زیاد داری![لبخند]

خاله منصوره

سلام فسقول امروز احساس کردم خیلی دلم برای مامانت تنگ شده بهش زنگ زدم جواب نداد فکر کنم داره استراحت می کنه . اون شب که خونه ما بودید خیلی شیطون شده بودی هی تو دل مامانت اینور و انور می رفتی فکر کنم قایم باشک بازی می کردی. بی صبرانه منتظر اومدنت هستم ولی سعی کن از این فرصت 2 ماهه باقی مونده که به مامانت چسبیدی خوب استفاده کنی. قربونت بشم فسقلی[بغل]