آب زنید راه را هین که نگار می رسد

مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد

راه دهید یار را، آن مه ده چهار را   

کز رخ نور بخش او نورنثار می رسد 

چاک شده ست آسمان، غلغله ای است در جهان    

عنبر و مشک می دمد، سنجق یار می رسد

یه عالم سلام به همه دوستان و عزیزان

مرسی برای تمام دعاهایتان . پسرم صحیح و سلامت  روز پنجشنبه 19 آذر در بیمارستان آراد به دنیا آمد و با هم دیگه 21 آذر به خونه مامانم برگشتیم.

این مدت خیلی درگیر بودیم. امشب فرصت کردم که به اینجا سربزنم و دیدار تازه کنم.        نمی دونم از کجا شروع کنم. یه جورایی رشته کلام از دستم در رفته. دلیلش نمی دونم چیه. شابد خستگی زیاد باشه.

مادر شدن متفاوت ترین اتفاق دنیاست و شاید علت اینکه حس می کنم همه چیز فرق کرده و یه جورایی دنیا و زندگی دیگه شکل همیشه نیستن دلیلش همین باشه.

در کل دلم می خواست حال روحیم بهتر بود تا می تونستم از این لحظات بیشتر لذت ببرم.

و اما پسرم.

پسرم شبیه به یه بچه گنجشک کوچولوست و مطمئنم اگه قرار بود گنجشکها هم شیر بخورن مثل ونداد من شیر می خوردن.

صورت مهربونی داره و وقتی نگاه می کنه به نظرم مظلوم ترین نگاه رو داره.

هنوز نتونستم بفهمم شبیه منه یا پدرش. صورتش مدام در حال تغییره و این مهربونیشه که هر روز داره بیشتر خودش رو نشون می ده.

من رو به خوبی شناخته و با نگاهش و صداهایی که از خودش در می یاره کاملاً این شناختن رو نشون میده.

قشنگ ترین لحظات اون وقتیه که نگاهم می کنه و لبهای کوچولوش رو گرد و کوچولوتر    می کنه و منتظر می شه تا بهش شیر بدم.

هولناک ترین لحظات اون وقتیه که شیر تو گلوش می پره و من وحشت زده به بقیه پناه       می برم و از ته دل حالم بد می شه.

سعی میکنم در اولین فرصت عکس ونداد رو در وبلاگش بگذارم.

راستی از خاطره زایمان تنها همین رو بگم که موقع به دنیا اومدن پسرم همه رو دعا کردم. همه.

برای کامنتهای دوست داشتنیتون هم ممنون. دوستتون دارم.

ویدا...    

 

 

 

 

 

 

/ 12 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان امیرسام

خیلی خوشحال شدم ازت خبردار شدم. عزیزم زیاد از خودت انتظار نداشته باش. این روزایی که توش هستی خیلی روزای سختیه اما میگذره و تنها حستش اینه که واقعا تو رو به عنوان یک مادر برای پذیرای تمام مشکلات سرراه و ساختن دنیای پسرت میسازه. مواظب خودت و ونداد کوچولو که ندیده میدونم نازه باش.[بغل][ماچ]

فخری

مامان نازنین لابه لای کلماتت خستگی وکمی کلافگی حس کردم.باید کمی به خودت فرصت بدی تا به اوضاع مسلط بشی. ونداد آمد و گردید زمـــــــــــان گل سرخ پرده برداشت کنـــــون پردگیان گل سرخ باز از مشرق امّیــــــــد چو خورشید دمید همره صبح صفـــــــا،بخت جوان گل سرخ عشق را ساز و نــوا از نفس باد صباست پرده در پرده بود راز نهـــــــــــان گل سرخ مهــــــــــــر را آینه بنـــدان دل خویش کند پانهد هر که سحــــرگه به جهان گل سرخ

مانی و مامان

ویدا عزیزم.تقریبا هر روز می اومدم اینجا که ببینم عکس ونداد را گذاشتی یا نه! به خودت فرصت بده تا با شرایط جدید کنار بیای .از هر کسی که هم می تونه واقعا بهت کمک کنه کمک بخواه.

مامان نکیسا

ویدا جون قدم نو رسیده مبارک. امیدوارم هر روز تجربه ای قشنگتر از روز قبل باشد.

ققنوس

سلام انشالله همیشه سالم و شاد باشید [ماچ][ماچ][ماچ]

نانی آزاد

وای ویدا عزیزکم خیلی خوشحالم خانومی خیلی چقدر شیرین بود این 9 ماه که پا به پات اومدم و خوندم و بزرگ شدن ونداد عزیزمو دیدم بهش یاد بده بهم بگه خاله ! خیلی دوستت دارم امیدوارم پسرکت روزی مردی بشه که نگذاره کوچکترین سختی به تو و پدرش برسه امیدورام پسرت همیشه باعث افتخارت باشه [ماچ]

خاله زحل

واییییییییییییییییییییییییییی!!! من صبرم تموم شده خاله... بدو بیا دیگه.....

مخمل

سلامممممممممم ویدا جوننننننننننننن واییییی نمیدونی چقدر منتظر بودم که بیای و از خودت خبر بدی....خداروشکر که حال خودت و ونداد جون خوبه....چه لحظات شیرینی رو داری میگذرونی ...خدا این لحظات رو بهت ببخشه عزیزم...الهی که من قربون اون لبای گرد شده اش برم...بابت دعاهات هم ممنون....من مطمئنم که خدا دعاهای این مامان خوب رو برآورده می کنه....زودتر عکس آقا ونداد رو واسمون بذار ویدا جون...مراقب خودتون باشین...بوس و بایییییییی[گل][گل][گل][ماچ][ماچ][ماچ]

غزل

سلام کوچولوی دوست داشتنی.تولدت مبارک.ویدا جون ابتکار جالبی بود.تبریک میگم[گل]