م ا د ر (2)

ساعت 13:30 بعد از ظهر است.

وسایلم را مثل باد جمع می کنم. در چشم به هم زدنی داخل آسانسورم .

به خیابان که می رسم هوای داغ مثل کوره نانوایی صورتم را می سوزاند. بیچاره این نانواها!

سوار ماشین می شوم. تمام چراغهای شهر قرمز می شوند. این هم از شانس من است. تمام ماشینهای دنیا تصمیم می گیرند از ورودی گاندی وارد میدان ونک شوند!! ترافیکی عجیب پیش چشمانم است. تمام مدت دلم شور می زند. همه حواسم پیش توست. فکر اینکه شیر می خواهی مرا دیوانه می کند.

بالاخره می رسم. این آفتاب مثل سوزنی به دستانم می زند. اینبار آسفالت زیر پایم به کفشم می چسبد. از ونک تا خدامی را می دوم. سوار ماشین می شوم.

شیراز- آفتاب- سئول- می رسم.

زنگ را می زنم . درب باز می شود و من تمام این پله ها را دوباره دو تا یکی پشت سر  می گذارم. صورتت را می بینم. مثل همیشه می خندی ولی تا من دستهایم را بشویم و بغلت کنم اشکهایت راه می افتند. دیگر طاقت نداری.

من هم طاقت ندارم.

بغلت می کنم. شیر می خوری. شیر می خوری. شیر می خوری.

به چشمانم نگاه می کنی و می خندی. غلت می زنی. بازی می کنی و من یادم         می رود که از صبح بر من چه گذشته.....

م  ا  د  ر      

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فخری

همون لحظه هایی که پله ها رو دوتا یکی میری بالا ترجمان عشق مادر بودن است و فداکاری. این خیلی خوبه که نعمت لمس این لحظه ها به انسان عطا بشه انگار روح به بلوغ عشق میرسه در این فراز و نشیب. می آیی و رد پایی از گل میگذاری و میروی با دیدن گلهایت شاد میشوم که خستگیهایت هنوز رمقی برایت میگذارد که یاد دوستان کنی.[گل]

نفیس

سلام.با وجود اینکه مادر نیستم انقدر ملموس نوشتید که کاملا می تونم این لحظات رو حس کنم.خیلی شیرین و در عین حال سخته[گل]

زحل

وای چه خوشکل!!!!! منم رفتم....دیگه چه برسه به اونایی که مامان هستن!!!!

مامان سامی

ویدا جون خیلی قشنگ نوشتی و خواننده را همراه خودت تا به اوج عشق رسوندی. عزیزم باید یه خسته نباشید خاص به تو و مامانهای کارمند گفت . ببوس کوچولوی نازت را

خاله منصوره

وقتی می خوای برسی به یه چیز با ارزش ... باید از سرجات بلند شی و یه " یا علی " بگی و راه بیفتی تو یه مسیر طولانی و پر از پیچ و خم ... [لبخند] طی کردن مسیر و رسیدن به اون چیز با ارزش ، یهویی اتفاق نمی افته ... نیاز به زمان داره ... سختی داره ... هزینه می بره ... شاید تو راه این مسیر یه جاهایی زخم زبون هم بهت بزنن ... آبروتو بذاری وسط ... همه چی سر راهت سبز میشه ... باید همه ی اینا رو تحمل کرد و فقط به آخر راه فکر کرد ... باید خون دل خورد و به رو نیاورد ... اما کمم نباید بیاری ... تا کم کم آخر مسیر خودشو بهت نشون بده ... وقتش برسه و مزد صبر و تحمل سختی ای که کردی رو بگیری و ... رو سفید شی و ... اونوقت از ته دل بگی " خدایا شکرت "

مامان امیرسام

لحظه لحظه روزهایت را لمس میکنم با گوشت و پوست... میدانم وقتی طاقت ندارد و طاقت نداری چه رنگی است... حتی میدانم وقتی شیر میخورد و نگاهش را به نگاهت میدوزد چه طعم فراموش نشدنی دارد... این لحظات را برای خودت یه جایی ثبت کن چون فقط تو میدانی و اویی که فراموش میکند این روزها را ....

نی نی فا

با سلام و تشکر از پدران و مادرانی چون شما که برای فرزند خود اینگونه ارزش و احترام قائلید ما را در خدمت رساندن برای داشتن فرزندانی صالح یاری کنید نی نی کوچولوی فارسی لینک سایت ما : http://ninifa.com تماس با ما : modir24@GMAIL.com ما را در وبلاگ خوب خود لینک کنید با تشکر