هی بخند
ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

جان من

امروز که برایت می نویسم، موهای خرماییت بلندتر از پیش شده . وقتی راه می روی غریب به اتفاق دستی به موهایت می کشند و تو هی می خندی.  

انگار که شبیه به موهای من است. کسی چه می داند .بی قرارم که خودت بگویی.

...

هنوز طعم عید زیر دندانت است و من گلدان سفالی فهمیده ای می شوم وقتی که به همه پولهای خانه می گویی عیدی.

در حال گذراندن هفدهمین ماه زندگیت هستی و من هر روز به خرداد تب فکر میکنم.

...

خدا می داند من می خواهم هر روز ده بارقصه تو را به خط خوش بنویسم.