این دوهفته سخت
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

شیرینی کوچولو سلام

دو هفته از آخرین روزی که همدیگرو دیدیم گذشته.  دلبرکم حالم تو این دو هفته اصلا خوب نبود برای همین هم نتونستم چیزی برات بنویسم. فقط همه امیدم این بود که تو حالت خوبه. الان مامان بزرگت زنگ زد. گفت برامون آش پخته حالا منتظرم که بابایی بیاد و برامون آش بیاره. به این آش میگن آش نذری. آش پختن و برامون دعا کردن که تو حالت خوب باشه و من هم بتونم به سلامتی تو رو به دنیا بیارم. مامان بزرگت خیلی مهربونه حالا می یای و میبینی. تو این دو هفته زی زی جون و بابا جون و خاله شیما خیلی بدو بدو کردن تا تو قوی بشی. مخصوصا زی زی جون . همش به من غذاهای قوی داده تا تو وروجک بزرگ بشی. نمی دونی چقدر دوستت دارن. راستی گلم مامان جون و خاله احترام و خاله اکرم هم خیلی حالتو می پرسن. همش به من می گن مواظب عروسک کوچولوی ما باش. حتی آقا جون هم با اینکه خیلی مریضه اما همش حالت رو می پرسه. همش برامون دعا می کنه.

مامانی مواظب خودت باش . ما هم مواظبتیم.

دوستت دارم مامان ویدا.