زنی با مضمونی غریب
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

نازنین مادر امروز می خواهم برایت از زنی بگویم که مضمونی غریب دارد. این دوسه خط را می نویسم تا یادم بماند تا یادت بماند که با او می شود راه خانه گم کرده را پیدا کرد.

او از دیاری دیگر است. از همان روز خواستگاری پیدا بود. صورتش نشان از حال درونش داشت. دلش برای پدرت می تپید و دل مرا با لبخندش همراهی می کرد.

ده سال از زمان آشناییمان می گذرد و من هنوز گاه نمی توانم آنچه را که میبینم هضم کنم.

بدون هیچ اعتراضی قبول می کند آنچه را که گاه به ناحق در حقش روا می شود و دانسته و دانسته باز هم دعای خیر میکند.

از اهالی فروردین است اما نه آن فروردینی که تو در من سراغ داری، فروردینی از جنس تاج ترانه.

هرگز دلبستگی اش را به چیزی جز فرزندانش ندیده ام. هرگز. وقتی می گویم ندیده ام باور کن که ندیده ام.

نگفته و نپرسیده همیشه برایت چراغی دارد.

مدام در حال تلاش است، نه از آن نوعی که تو در من میبینی و من اسمش را تلاش می گذارم. جنس تلاش او سخت است.

آنچنان خاموش و بی صدا به فریادت می رسد که می گویی خودش است همان دورترین رویای آدمی.

انسان غریبی است. تا می آید نفسی تازه کند یادش می آید که ما در همسایگی اش هستیم . بی تعلل به کمک می آید. هی کمک می کند. هی کمک می کند. نه از آن نوعی که تو در بقیه می بینی . از آن نوعی که من تجربه اش کرده ام.  بدون هیچ منتی.

هرگز در ناز شبنم و نم نم بوسه نبوده است اما چنان تو را در ناز شبنم و نم نم بوسه می پیچد که دلم غنج می رود.

...

در آستانه رفتن از این خانه هستیم. نمی دانم چه چیزی انتظارمان را می کشد اما وهمی گم در این رفتن است که بیشترین حجمش را نبودن این مهربان پر می کند.

چنان پنهان و سر به زیر صحبت باد و چرت و پرت پاییز را نشنیده می گیرد که گویی دلش همیشه به فال حافظ روشن است.

 

نه این که حالا دم دمای رفتن یاد او افتاده باشم. نه.

نه اینکه حالا از سر آن نمی دانم چراها از او یاد کرده باشم. نه.

او همیشه در ذهن من به رنگ آبی بوده است و من در این بن بست بی بازگشت گریه گیر افتاده ام.