همه این یک سال
ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آذر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

انگار یک سال است که در ترانه ای مبهم زاده شدم.

وقتی به وسایلت نگاه می کنم دلم غنج می رود. سرم را به دیوار تکیه     می دهم و همه این یک سال چون مشتی ستاره از پیش چشمم می گذرند.

...

جلوی من چهار دست و پا می روی ، کنترل دی وی دی را بر می داری و به سمتش می گیری، برمی گردی نیم نگاهی و نیم لبخندی به من نشان می دهی یعنی این که ببین...

انگار همین چند دقیقه قبل بود تو را گذاشتند روی تخت کنار دستم. حتی نمی توانستی شیر بخوری. چقدر ترسیده بودم. چقدر هراس داشتم که نکند گرسنه بمانی...

....

دلم نمی خواهد هیچ دقیقه ای پایان جهان من و تو باشد.

می دانم روزی که این نوشته ها را بخوانی چقدر سر به سرم خواهی گذاشت. اما نمی دانی که دل من در این گمان شبانه ها جا  می ماند. 

دلم می خواهد سرنوشتم کنار نوازش تو باشد.

...

یک سالگیت مبارک.

 

 

پ.ن.: از حس پدرت چیزی نمی گویم. می خواهم خودش با آن کلام شیرین و آن حس عجیبش نسبت به تو حرفی بزند. فقط می دانم که از بوی بوسه و تو لبریز است.