مستانه من
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

چند روزی است یاد گرفته ای دستانت را برقصانی . با هر آهنگی رقصی موزون به دستان کوچکت می دهی و مرا به اوج می بری.

دست دستی کار هر روزت شده . با خنده ای بس شیرین شیرین می گویم، شیرین می شنوی- دست میزنی و از اینکه دیگران از این کارت لذت می برند دچار هیجانی وصف نشدنی می شوی !!!

با شنیدن کلمه برق واژه ای با صوت پ (با فتحه) می گویی و با دهانی باز به سقف نگاه می کنی.

به کلمات قبلیت واژه عژیژ (عزیز) را اضافه کرده ای و البته در مواقعی می گویی که می بینی دیگر پدر نایی برای بغل کردنت ندارد. آنقدرتکرارش می کنی تا دلربایی کرده و دوباره به بغل روی.

...

مستانه من، پدرت با تو در اوج است . گاهی می نشینم و در سکوت نظاره گر این صحنه های عاشقانه می شوم.