یک ماهه شدی گلم-
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

ونداد عزیزم سلام

به سرزمین انسانها خوش آمدی پسرم. نمی دونی چقدر از دیدنت ذوق کردم. امیدوارم تو هم ازدیدن ما خوشحال شده باشی.

امروز یک ماهگیت تموم شد. یک ماهی که هم برای تو سخت بود هم برای من. دل دردهات روز رو به شب و شب رو به روز دوخت. نمی دونم این وضعیت تا کی ادامه داره اما هرچی که هست امیدوارم زودتر تموم بشه.

دیگه من رو شناختی و با نگاه کردنهای متفاوتت این رو نشون می دی. به کلمه می می حساس شدی و تا این کلمه رو می شنوی ساکت می شی و نگاه می کنی.

هیچی رو به اندازه اینکه پنپرزت رو عوض کنن دوست نداری و وقتی زی زی جون عوضت می کنه حالت یه مجسمه رو می گیری و شروع می کنی به زور زدن. 

امروز خاله شیما برات تولد یک ماهگیت رو جشن گرفت و تو برعکس هرشب که دیر می خوابیدی امشب زود خوابت گرفت و نشد که یه عکس درست و حسابی با هم بگیریم.

داستان امروز: امروز از صبح دچار یه خواب آلودگی زیادی شده بودی و هرکاری می کردیم بیدار نمی شدی. حتی برای شیر خوردن هم چشمات رو باز نمی کردی و و قتی به زور 2 قطره شیر می خوردی دوباره خوابت می برد. خلاصه این

وضعیت تا عصر ادامه داشت تا اینکه بابابزرگت از سرکار اومد و با نگرانیش نگرانی ما رو دوچندان کرد و در نهایت تصمیم گرفتیم بریم دکتر. به محض اینکه رسیدیم مطب دکتر و گذاشتیمت روی تخت معاینه تو چشمات رو باز کردی و خیلی

 ریلکس شروع کردی به نگاه کردن و انگار نه انگار که این تو بودی که نمی شد بیدارت کرد. دکتر هم هرچی معاینه ات کرد هیچی نگفتی و خیلی آروم دستهاتو تکون می دادی و نگاهش می کردی.

پسرم تو امشب دقیقا نقش یه آدم ضایع کن رو بازی کردی.

امیدوارم آخر همه داستانهات همیشه این طوری شیرین باشه.

دوستت دارم عشق من.