ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

 آب زنید راه را هین که نگار می رسد

مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد

راه دهید یار را، آن مه ده چهار را   

کز رخ نور بخش او نورنثار می رسد 

چاک شده ست آسمان، غلغله ای است در جهان    

عنبر و مشک می دمد، سنجق یار می رسد

یه عالم سلام به همه دوستان و عزیزان

مرسی برای تمام دعاهایتان . پسرم صحیح و سلامت  روز پنجشنبه 19 آذر در بیمارستان آراد به دنیا آمد و با هم دیگه 21 آذر به خونه مامانم برگشتیم.

این مدت خیلی درگیر بودیم. امشب فرصت کردم که به اینجا سربزنم و دیدار تازه کنم.        نمی دونم از کجا شروع کنم. یه جورایی رشته کلام از دستم در رفته. دلیلش نمی دونم چیه. شابد خستگی زیاد باشه.

مادر شدن متفاوت ترین اتفاق دنیاست و شاید علت اینکه حس می کنم همه چیز فرق کرده و یه جورایی دنیا و زندگی دیگه شکل همیشه نیستن دلیلش همین باشه.

در کل دلم می خواست حال روحیم بهتر بود تا می تونستم از این لحظات بیشتر لذت ببرم.

و اما پسرم.

پسرم شبیه به یه بچه گنجشک کوچولوست و مطمئنم اگه قرار بود گنجشکها هم شیر بخورن مثل ونداد من شیر می خوردن.

صورت مهربونی داره و وقتی نگاه می کنه به نظرم مظلوم ترین نگاه رو داره.

هنوز نتونستم بفهمم شبیه منه یا پدرش. صورتش مدام در حال تغییره و این مهربونیشه که هر روز داره بیشتر خودش رو نشون می ده.

من رو به خوبی شناخته و با نگاهش و صداهایی که از خودش در می یاره کاملاً این شناختن رو نشون میده.

قشنگ ترین لحظات اون وقتیه که نگاهم می کنه و لبهای کوچولوش رو گرد و کوچولوتر    می کنه و منتظر می شه تا بهش شیر بدم.

هولناک ترین لحظات اون وقتیه که شیر تو گلوش می پره و من وحشت زده به بقیه پناه       می برم و از ته دل حالم بد می شه.

سعی میکنم در اولین فرصت عکس ونداد رو در وبلاگش بگذارم.

راستی از خاطره زایمان تنها همین رو بگم که موقع به دنیا اومدن پسرم همه رو دعا کردم. همه.

برای کامنتهای دوست داشتنیتون هم ممنون. دوستتون دارم.

ویدا...