هفته سی و هشتم – خستگی، دلتنگی
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام پسرم

نمی دونم چی شده. از من چیزی نپرس. این روزا حالم بد جوری بهم ریخته است. با دلیل و بی دلیل گریه ام می گیره. نه نمی خوام اذیتت کنم اما نمی دونم چرا اینقدر احساس خستگی و دلتنگی می کنم.

دلتنگی از چی نمی دونم. شاید دلتنگی روزهایی که داره تموم می شه.

گاهی وقتها اصلا آدمها دلیل یه سری از کارها و احساساتشون رو نمی دونن.

نازنین ، سفری عجیب و پر رمز و راز رو باهم گذروندیم. سفری که فقط خودم و خودت درکش می کنی. حالا این سفر داره به آخر می رسه و مثل همه سفرها فقط خاطراتش می مونه.

اینجا همه در تکاپوی آمدنت هستن. هرکس به شیوه خودش و فقط انگار این منم که از همه عقب موندم.

هنوز سرکار می یام و در تمام لحظات سرکارم به آینده تو عسلم فکر می کنم. روزی هزار بار برات آینده می سازم و خراب  می کنم. روزی هزار بار به زندگیت و همه چیزهای مربوط به اون فکر می کنم و فکر می کنم.

 حال من دست خودم نیست.

جانان من تو برام دعا کن.