در گذر روزها
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ خرداد ،۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

مرد کوچولوی من کلی حرف نا نوشته هست. روزها مثل باد می گذرند و تو روز به روز داری متفاوت تر میشی. شیطنت هات داره به اوج می رسه . گاهی غیر قابل تحمل و گاهی خنده دار. گاهی در حد یه مورچه مظلوم میشی گاهی درحد یه بچه ببر بپر بپر میکنی.

.

تقریبا تمام موضوعات رو اونطوری که می خوای جلو می بری مثلا

اگه بهت بگم بخواب ، میگی: ای بابا عجب وضعیتی گیر افتادم !!! من خوابم نیست.

اگه بهت بگم ببین بچه های کوچولوی دیگه بعد از ظهر می خوابن، میگی: شما به بچه های دیگه کار نداشته باش.!!!

و به این ترتیب موضوع خواب منتفی میشه

جایزه که هیچ نقشی تو زندگی ما نداره. هروقت بهت میگم اگر کار x را انجام بدی برات جایزه می خرم خیلی راحت میگی: انجام نمی دم. ماشالا این همه اسباب بازی دارم .دیگه چیزی نمی خوام!!!

همچنان روزی سه بار به من میگی که منو هیچ وقت تنها نمی ذاری و معتقدی که من باید همیشه دامن بپوشم چون لاغرم !!! و البته معتقدی که رنگ ابروهام قشنگه !!!!

 وای به روزی که من مجبور بشم چادر سر کنم.هیهات به پا میکنی. رفتیم به بیمارستان x موقع ورود وادارم کردن که چادر سر کنم ، کل بیمارستان رو گذاشتی روی سرت که این چادر رو دربیار و گفتی من الان میرم به این آقا که چادر داده میگم خیلی بدبختی . مامان من نباید چادر سر کنه !! و موقع برگشت رفتی که بگی فقط شانس آوردیم شیفت عوض شده بود.

....

در حدی تعریف نشدنی مهربونی و وابسته به پدر

...