من نیز رویایی دارم
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

پسرک شیرین من، روزها به سرعت می گذرند و من به گرد پایشان  هم نمی رسم. روزهای سختی است. بهانه گیر شده ای و برای هرچیزی گریه راه می اندازی. با بچه ها بازی نمی کنی و برای خودت و ما داستان درست کرده ای.

.

می دانم که به خاطر سن و سال است و این نیز بگذرد اما فعلاً که سخت می گذرد.

.

ویدا: پسرم داری چکار می کنی؟

ونداد: می خوام برم نواد غذایی (مواد غذایی ) بخرم . تو هم چیزی می خوای؟

ویدا: نه. من مواد غذایی نمی خوام. من یه پالتو می خوام/

ونداد: چشم. بذار برم ونک برات می خرم!

..........

ونداد: عمو یه زامبی وحنوشتک (وحشتناک) رو لب تاب داری بازی کنم؟

...

ونداد : آخه باباجون چقدر بهت بگم روهم چیز نخور که دلت درد بگیره. والا به خدا !!! (آخ که این والا به خدات منو می کشه )

...

چقدر برایت رویا دارم ... از سر مادری است دیگر خرده نگیر ...