شیرین لبی ، شیرین تبار
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

جانم به قربانت پانزدهمین ماه زندگیت را سپری می کنی. دامنه لغاتت وسیع تر شده و من شیدا تر.

مرسی (م می)- زیتون (د دون)- مهرنوش (مر مو)-

...

گربه می شوی، ماهی می شوی .

..

راستی جدول ضرب هم می گویی!!!!

 دو پنج تا: د دا

دو یکی: دو دا

دو دو تا: چا

...

گلپر و پونه،

من با تو اصلا نگران گم شدن گوشواره های دریا نمی شوم.

..

 

 


 
مزه هرچه قاصدک
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

 

واژه دکتر لحظه ای از دهانت نمی افتد. در تمام طول عصر و شب با برق در حال حرف زدن هستی. کشوهای آشپزخانه همه بر روی زمین پخش هستند و همچنان واژگان اسباب بازی برایت معنایی ندارد.

از بس که عاشق برق هستی شبها موقع شیر خوردن ، از آن زیر صدایی می آید به نام برخ. !!!

.

خدایت هر لحظه در یک جایی ست و تو مدام جانماز را بر میداری و در جای جای خانه نماز می خوانی!!

.

اسفند دود کنی را بر می داری در هوا می چرخانی و یک صداهایی از ته گلویت درمی آورری که مثلا صلوات است. آنچنان حرفه ای این کار را می کنی که اگر با تو برویم سر چهارراه بایستیم قطعاً پولدار به خانه بر می گردیم.!!

.

چندشب پیش من از باب سرگرم کردن تو یک قابلمه برداشتم و پشت آن رینگ گرفتم، تو هم دنبال من راه افتادی و هی رقصیدی. حالا دیگر کارمان شده اینکه من بزنم پشت قابلمه و حتماً راه بروم و تو هم دنبال من بیایی و برقصی. !!!!!

.

نگاه هایت همچنان مهربان است و عمیق. مرا نوازش می کنی و چهار تا شوید موی پدررا می کشی بلکه کنده شود.! از بس که دوستش داری. 

.

پسرم تو همان بشارتی که من جاودانه خواهم شد.

  


 
دفتر سربسته
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

 امروز اول اسفند است. دو روزی می شود که به خانه جدید نقل مکان  کرده ایم.

هوای خانه پر از سکوت است. وقتی دراز می کشم صدایی نمی آید. نه از پنجره، نه از راه پله...

.

هنوز زیر و بم این طعم پنهان را نمی شناسم

.

بدجور بهانه میگیری. با چیزی بازی نمی کنی و من نمی دانم چگونه به حاشیه نروم.

.

.

.

پتوی خودم را تا زیر چانه ات بالا می کشم. می ترسم این کوک بریده باد بیدارت کند...