یک روز مانده به تولد ونداد- متشکرم
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

با پروردگارم :

پروردگارم از تو می خواهم کمک کنی تا زندگی کودک نازنینم سرشار از بهترینها باشد .

معبود من ، از تو می خواهم در سخت ترین لحظات یاریگرش باشی تا همیشه بتواند همچون نوری در تاریکترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشد و در ناممکن ترین موقعیتها عاشقانه مهر بورزد .

معبود من بابت تمام نعماتی که از زمان خلقتم تا کنون به من عطا کردی متشکرم .

مهربان من ، نکند یادت برود که سخت نیازمند توام !

مرا در این راه یاری رسان که همه امیدم تویی .

 

با پدر و مادرم :

زی زی جون و بابای عزیزم ، مرا در این 9 ماه همانند تمام سالهای زندگیم همراهی نمودید . مرا ببخشید اگر با حرفهایم ، سوهانی شدم بر روحتان . دیگر تا مادر شدن من و پدر شدن محسن چیزی نمانده ، برایمان دعا کنید تا راه را همچون شما با صبوری طی کنیم .

برای تمام زحمتتان ، صبوریتان ، دل نگرانیتان و دعاهایتان متشکرم .

سایه تان بر سرمان مستدام .

 

با خانم و آقای کاظمی نژاد :

در این هفت سالی که از آمدنم به خانه شما می گذرد خاطراتی دارم همه شیرین .

داستان مهربانی شما را همه می دانند و من به همین بسنده می کنم که قدردان تمام زحماتتان هستم .

دعای خیرتان بدرقه راهمان .

  

با همسر نازنینم:

جانان من، دلم می خواهد تشکر مرا بابت تمام زحمات بی دریغت در این مدت پذیرا باشی.

نازنین مرا ببخش اگر در این مدت با کم تحملی ها، بی حوصلگی ها و نگرانیهایم به جای شادی غم برایت به ارمغان آوردم.

مرا ببخش اگر با رفتارهایی دور از ذهن تو را رنجاندم و من از تو ممنونم که با عشق و شکیباییت همه چیز را تحمل کردی.

نازنین برای تمام صبوریهایت، کارهایی که کردی، لبخندهایی که در مقابل بی حوصلگیهایم زدی، سکوتی که در برابر صدای بلندم کردی متشکرم.

عشق من، برایم دعا کن که دعاهایت همیشه چون از دل برآمده بر دل نشسته و کار خود را کرده است.

و خلاصه کلام اینکه:

مهربانم ای خوب !

یاد قلبت باشد،

یک نفر هست که شب و روز دعایش این است،

زیر این سقف بلند، هرکجایی هستی، به سلامت باشی

و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد

مهربانم ای خوب

یاد قلبت باشد

یک نفر هست که دنیایش را

همه هستی و رویایش را، به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش می خواهد ، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد

مهربانم ای خوب

یک نفر هست که با تو

تک و تنها با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور

پر احساس و خیال است و سرور

مهربانم ! این بار ، یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو

به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح ، گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی

 

با پسرم:

نارنج مادر این آخرین نامه ای است که قبل از به دنیا آمدنت برایت می نویسم. امروز آمده ام تا از تمام همراهیهایت تشکر کنم. پسرم سی و نه هفته را با هم خندیدیم با هم گریه کردیم با هم گشتیم با هم رفتیم و آمدیم و حالا تا یک روز دیگر به دنیا خواهی آمد و باید جدای از دل من به راهت ادامه دهی.

در این راه پیش روی من در کنارت خواهم بود اما دیگر هیچ گاه هیچ کدام از ما این با هم بودن نه ماهه را تجربه نخواهیم کرد.

نازنین، برای من این نه ماه به سرعت باد گذشت و تو در این مدت پسری بسیار منطقی و صبور بودی.

از همان ابتدایی که متوجه حضورت شدم اول از خدا و بعد از خودت خواستم تا مرا در این راه یاری کنی و تو عشق من چه زیبا این کار را برایم انجام دادی.

پسرم دعا می کنم دنیا برایت پر از خیر و برکت باشد و روزگار آنگونه ای به کامت بچرخد که همیشه از به دنیا آمدنت راضی و خرسند باشی.

 

با دوستان و یاران وبلاگیم:

از تمام کسانی که در این مدت منت گذاشتند و با نوشتن نظرات دوست داشتنیشان مرا خوشحال نمودند بسیار متشکرم. از تمامی دوستانی نیز که به هردلیل برایم نظری نگذاشتند و فقط خواننده این خاطرات بودند متشکرم.

یاران عزیز امیدوارم باز هم با حرفهایتان به دلم روشنی و به لبانم خنده را مهمان کنید.

چشم به راه دعای سبزتان هستم و اگر که خداوند لایق بداند هنگام تولد ونداد برای تمام شما دوستان دعا خواهم کرد.

 

ویدا- 18/9/1388


 
هفته سی و نهم و ناگفته های پدر
ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

نمیدانم چگونه شروع کنم ،ضعفم در نوشتن نیزمشکل را دوچندان کرده اما دلم می خواهد بنویسم . برای همسرم ،پسرم ،دوستان و آشنایان عزیزی که در این وبلاگ ما را تنها نگذاشتند.

صادقانه بگویم در این 9 ماه و نحوه گذر آن ، سهم خود را چه در قبال مهمون کوچولو ،ونداد عزیز ، این هدیه الهی و چه در قبال میزبان اصلی این میهمان ، ویدای با ارزشم بسیار ناچیز دیدم .

ویدا جان

در تمام لحظات سخت و پر درد این دوران همه تلاشم ایجاد آرامش بود برای تو ، می دانستم این همه چیزی است که می خواهی تا استعدادت را در هر کاری به رخ بکشی .

عزیزم کمتر کسی از دوستان ، آشنایان و همکاران فکر میکرد تو بتوانی این دوران را به این خوبی و راحتی سپری کنی اما دیدی که با توکل به خدا و سعی خودت این دوران سپری شد و بی اغراق میزبانی بی نقصی بود . مرسی و ممنون به خاطر همه چیز . مطمئن باش که پسرت تو را بیشتر از هر کس و هر چیزی در این دنیا دوست دارد و این چیزی است که خاطرات دشوار این دوران را برایت شیرین خواهد کرد و انرژیت را چندین برابر.

خدایا ...

همه آرزویم سلامت ویدای بهتر از جانم ، ونداد عزیزم و همه خوبان است . مطمئنم مثل همیشه لطفت شامل حالم می گردد . هر چند که من به دور از هرمذهب ، قانون و امری تنها چیزی که در خودم نسبت به تو سراغ دارم دوست داشتنت با همه وجودم است و فقط همین . نمیدانم همین کافی است یا خیر، اما تو خدایی و من یاد گرفته ام که همه بخشش و رحمتت را برای خود طلب کنم ، همیشه کرده ام و تو خدای خوب من مدامم بخشیده ای ، ممنون و دوستت دارم .

پدر و مادر بزرگ ونداد ( پدری و مادری ) زحمات بی دریغتان در این مدت جبران ناپذیر است و خوب میدانم که والدین تنها کسانی هستند که به فرزندان لطف میکنند بدون هیچ انتظار و چشم داشتی . امیدوارم بعداٌ به همراه ونداد کمی از محبتهایتان را با خاطرات شیرین جبران کنیم.

دوستان و آشنایان با محبت ، تمام لطفی که در این مدت به ما روا داشتید نشانه بزرگی و مهربانیتان بود . امیدوارم این ارتباطات ادامه پیدا کند .

در آخر شعر زیر تقدیم به همه عزیزانم

   در نگاه من بهارانی هنوز

                                 پاک تر از چشمه سارانی هنوز

                                                                        روشنایی بخش چشم آرزو

                                                                        خنده صبح بهارانی هنوز

در مشام جان به دشت یادها

                                  باد صبح و بوی بارانی هنوز

                                                                         در تموز تشنه کامی های من

                                                                          برف پاک کوهسارانی هنوز

در طلوع روشن صبح بهار

عطر پاک جو کنارانی هنوز

                                       کشتزار آرزوهای مرا

                                      برق سوزانی و بارانی هنوز

     

 

 

 


 
آخرین روز کاری
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

ونداد عزیزم 

امروز آخرین روز کاری مامان ویداست. از همه همکارها خدافظی کرد و کارهاش رو تحویل داد تا بیاد خونه و دربست بشینه تا ١٩ آذر که تو گلی به دنیا بیایی.

  


 
هفته سی و هشتم – خستگی، دلتنگی
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام پسرم

نمی دونم چی شده. از من چیزی نپرس. این روزا حالم بد جوری بهم ریخته است. با دلیل و بی دلیل گریه ام می گیره. نه نمی خوام اذیتت کنم اما نمی دونم چرا اینقدر احساس خستگی و دلتنگی می کنم.

دلتنگی از چی نمی دونم. شاید دلتنگی روزهایی که داره تموم می شه.

گاهی وقتها اصلا آدمها دلیل یه سری از کارها و احساساتشون رو نمی دونن.

نازنین ، سفری عجیب و پر رمز و راز رو باهم گذروندیم. سفری که فقط خودم و خودت درکش می کنی. حالا این سفر داره به آخر می رسه و مثل همه سفرها فقط خاطراتش می مونه.

اینجا همه در تکاپوی آمدنت هستن. هرکس به شیوه خودش و فقط انگار این منم که از همه عقب موندم.

هنوز سرکار می یام و در تمام لحظات سرکارم به آینده تو عسلم فکر می کنم. روزی هزار بار برات آینده می سازم و خراب  می کنم. روزی هزار بار به زندگیت و همه چیزهای مربوط به اون فکر می کنم و فکر می کنم.

 حال من دست خودم نیست.

جانان من تو برام دعا کن.