عشق کالسکه، تلویزیون، کتاب
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

پسر نازنینم سلام

مامانی الان که اینها رو برات می نوبسم در آستانه چهارماهگیت هستی. نمی دونی چقدر شیرین و دوست داشتنی شدی.

عاشق این هستی که  بذاریمت توی کالسکه و راهت ببریم. البته توی خونه. از تلویزیون برات بگم که تا چشمت بهش می یفته دیگه حاضر نیستی جای دیگه رو نگاه کنی و اگه ببریمت کنار شروع می کنی به غر زدن.

از وقتی بابایی برات کتاب خونده و با کتاب آشنا شدی عشق کتاب گرفتت و با تمرکز خاصی به کتاب نگاه می کنی !!

من هم نامردی نکردم و رفتم شهر کتاب و برات چندتا کتاب رنگی خوشگل گرفتم و تو الان دیگه تقریبا همشون رو حفظ شدی !!!

نازنین مامان خیلی قشنگ می خندی. هرکس که می یاد باهات حرف می زنه تو با اون خنده های نمکیت جوابش رو می دی و الحق و الانصاف که دل همه رو بردی. حالا صبر کن وقتی بزرگ شدی همه برات تعریف می کنن.

پسرم روزها که با من تو خونه تنها هستی حسابی حرف می زنی و وقتی بابایی می یاد گل از گلت باز می شه چون می دونی بابا یعنی بغل.

عزیز دلم سرماخوردگی این روزهات حسابی حال منو و بابایی رو گرفته . زودتر خوب شو عشق من.