ونداد- واکسن-ویدا
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

خورشید من سلام

امروز هارمونی ناخوشایندی از درد و تب و حرف واو بود. از اون روزهایی که درد زیادی رو تحمل کردیم.

لحظه ای که بهت واکسن زدن رنگت مثل گچ دیوار سفید شد. اونقدر سفید که مجبور شدیم پاهات رو بیاریم بالا و سروته نگهت داریم. با این حال بهتر نشدی و همون جا بردیمت پیش دکتر. نبضت رو گرفت و معاینت کرد و گفت بازهم باید پاهات رو بالا نگهداریم تا فشارت بیاد بالا. یک ساعت بعد از برگشتن به خونه دردت شروع شد و از گریه ضعف می کردی.

با چشمهای پر از اشک و تب دار به من نگاه می کردی و ملتمسانه ازم می خواستی کاری برات کنم و من با هر نگاهت هزاربار خیس عرق شدم و یخ کردم و از اینکه نمی تونستم برات کاری کنم دلم بهم می خورد. نمی ذاشتم اشکم بیاد پایین و سعی می کردم یه جوری آرومت کنم که نمی شد.

علی رغم تلاش همه جوره زی زی و خاله شیما تا شب بی تابی کردی و اون صورت مهربونت رنگ مهتاب شده بود.

تو بغل هیچکس به اندازه بغل پدرت آروم نبودی و من تو اون لحظات احساس خیلی خوبی داشتم.

پدرت تو رو به معنای واقعی یک پدر دوست داره و تو این رو به خوبی درک کردی. هروقت که سرت رو می ذاشتی رو شونه پدرت خوابت می برد و دهن کوچولوت مثل یه گنجشک باز     می موند.

امیدوارم رابطه ات با پدرت همیشه همین جوری محکم بمونه.امیدوارم با من هم همینطور باشی.


 
این هم گنجشک کوچولوی ما
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

وقتی گنجشکک از خوردن شیر مست می شه

 

پایان یک روز دل دردی