امروز تولد مامان ویداست
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

امروز تولدمه اما اصلا خوب نیستم. دکتر می گه شاید چه من اصلا نباشه. اما من می گم هست. فقط باید استراحت کنم و مواظب باشم. من نمی خوام کادوی بی نظیر خدا برای تولدم رو از دست بدم.

چه قشنگم من منتظرتم.


 
چه کوچولو
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

چه کوچولو

تا امروز همش خنده رولبام بود و قند تو دلم آب می شد اما امروز یه دفعه حالم بد شد. حالا قرار فردا با هم بریم دکتر. نترس کوچولوی من. من باهاتم. تو عشق منی.


 
یه تولد برای چه کوچولو
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

چه جونم، امشب مادر بزرگ، پدربزرگ، عمو و عمه ات اومدن خونمون و برات جشن تولد گرفتن. چشمکیه شمع صفر هم برات آوردن. آخه تو هنوز به دنیا نیومدی که سن و سال داشته باشی خوشگلم.

زی زی جون و باباجون هم اومده بودن تولدت. همه عکساتو برات نگه می دارم تا بیای و ببینی.

دوستت دارم ماچ 


 
چه همسایه خدا
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

گاهی وقتها می رفتی و زیر میزخدا قایم می شدی و فرشته ها همه آسمان را دنبالت  می گشتند. تو  می خندیدی و فرشته ها پشت خنده هایت پیدایت  می کردند.

 عاشق آفتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود. نور از لای  انگشت های نازکت  می چکید. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.

یادت می آید؟ گاهی شیطنت می کردی و می رفتی سراغ شیطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت  می کردی و او کفرش در می آمد. اما زورش به تو وروجک نمی رسید.

فقط می گفت: همین که پایت به زمین برسد ، می دانم چطور از راه بدرت کنم.

تو شلوغ بودی، آرام و قرار نداشتی. آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از  این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی.

اما همیشه خواب زمین را می دیدی. آرزویی رویاهایت را قلقلک می داد. دلت می خواست به دنیا بیایی. و همیشه این را به خدا می گفتی. و آنقدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت  آورد...

 

 


 
من مامان شدم
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

من مامان شدم لبخند

چه حس فوق العاده ای، نمی دونم چی باید بگم. همه چیز عجیبه. رفتم سونوگرافی دیدم یه نقطه 2 میلیمتری به نام چه مهمون من شده بود.

سلام چه جون.