یه مهمون کوچولو به نام چه

پسرم دلمان خوش شد به این جایزه . به این آقای اصغر فرهادی. همین است. بگذار بقیه بخندند اما ما خوشحالیم ...

.

اصلا مثل خرمالو باید آن را مزه مزه کرد. ...

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ دی ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط ویدا نظرات () |

 همه حرفها را تکرار می کنی. همه جملات را می گویی. به خودت می گویی آفرین. ماشالا!!! ایشالا!!!! همینطور پشت سر هم ردیف میکنی این الفاظ را.

روزی سیصد بار و دقیقاً سیصد بار نه کمتر، سی دی رقص نگاه می کنی. در حدی که اعصاب پدرت به لالیگا پیوند  می خورد !!!!

رفته ای کرم دست ، ژل موی ، after shave پدر، کرم پودر را زده ای به صورتت بعد می گویی"صورتم می سوژه"

هی این موبایل بدبخت را می آوری و هی شماره ناکجا آبادی می گیری و می گویی محمود کجایی؟ زی زی کجایی؟ ایما کلاسی؟ البته هر کدام را حداقل به تعداد 10 بار تکرار می کنی و تازه منتظر جواب هم می شوی!!!!

هنوز آشپزی در راس همه امور قرار دارد و تا چشم کار می کند تو در خانه لپه و عدس ریخته ای و هی سوپ می پزی و نیز کتلت با رعایت تمام نکات

...

دلم میگیرد وقتی می گویی مامان سر کال نیمیره

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ دی ،۱۳٩٠ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط ویدا نظرات () |

من که می دانم دیشب همان دور رو برها بودی. هی من دلم ضعف می رفت. حتماً دل تو هم ضعف می رفت.  

بیا بالای سرم بنشین

بیا برایم فال تاروت بگیر.

بیا با هم شعر فروغ بخوانیم.

..

به جان خودت اینبار نمی خندم اگر بگویی پایان شب سیه سپید است...

به جان خودم میمیرم اگر یک روز بگویی تنهایی آهنگ سیاوش را گوش کن. 

...

قول می دهم برای یک بار هم شده به حرفهایت دقت کنم...

قول می دهم هی نگویم دلم ال می خواهد، بل می خواهد

اصلاً تولدم از تو کادو نمی خواهم

.

خدایا فقط بیا همه چیز را بیخیال شو.

..

همه حرفهایم همیشه شوخی بوده، یک وقت به دل نگیری

یک وقت به من نگویی که یسری را بیشتر از عسری گفته ای.

من این حرف ها را نمی فهمم .

من فقط می دانم که طاقت آن مادر دیشبی را ندارم. دیدی ؟ به جان خودت او هم طاقتی نداشت.

....

فقط یک قول به من بده.

بگو که من را با فرزندم امتحان نمی کنی.

...

پ.ن.: میم عزیز خوشحالم که خواننده این وبلاگ نیستی. خوشحالم که هیچ وقت نخواهی فهمید که من تا به چه اندازه مشوش شده ام.

نوشته شده در شنبه ۱٠ دی ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط ویدا نظرات () |

پسرک شیرین ببین چه می گویی:

مامان     هست، بابا    هست، نداد     هست، همه چیز    هست.

.

روز پنج شنبه بود . من و پدر خانه بودیم و تو خوشحال... 

نوشته شده در شنبه ۳ دی ،۱۳٩٠ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ توسط ویدا نظرات () |

پسرم تو تمام روزهای رفته از فراموشی قند من هستی.

...

تولد دو سالگیت مبارک 

نوشته شده در شنبه ۱٩ آذر ،۱۳٩٠ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط ویدا نظرات () |

عاشقانه دلپذیر من راه زیادی تا پایان یک سالگی نمانده.  

این صدای شیرین. این جمله های شیرین تر. تا خاطره شدن این صداها نیز فرصت زیادی نمانده.

.

دلم می خواست تمام لباسشویی های دنیا را به تو می دادم. !!!

.

من فارغ از هر دین و کیشی و فارغ از آنچه که از علی عزیز می دانم و نمی دانم تو را به او می سپارم .   

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ آبان ،۱۳٩٠ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط ویدا نظرات () |

جمله بندی هایت کامل شده. همه به طعم نارنج ...

رفتیم شهر کتاب. چشمت به کتابها افتاده می گویی : اااااااااا !!!!

هرچه کتاب می بینی برمی داری و داخل نایلون می گذاری. نایلون از خودت بزرگتر است اما الا و بلا که خودت باید بیاوری.

.

گاهی از بی تابی ترانه می روم مخصوصاً یکی دو قدم آنطرف تر از گلودرد کبوتر می ایستم . اما تو مگر می گذاری؟ تاس می اندازی و می گویی : ما مانی دف پنج (مامان جفت پنج).   می خندم و دوباره کارم با همان جفت پنج تو راه می افتد نازنین...

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ آبان ،۱۳٩٠ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط ویدا نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ مهر ،۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط ویدا نظرات () |


Design By : Night Skin