شهزاده رویای من
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ،۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

چهارشنبه بود . از پدر مبلغی گرفتی برای خرید کتاب و شاید خوراکی از جشنواره ای که در مدرسه ات به نفع نیازمندان برگزار شده بود. 

.

به مادر دوستت سپرده بودم که کمکت کند برای خرید چیزهایی که می خواهی و تمام مدت آن روز حواسم پیشت بود که نکند چیزی را که دوست داری نتوانی بخری. 

.

عصر که به خانه رسیدم چهره ات بسیار خوشحال و خندان بود فهمیدم همه چیز خوب پیش رفته .گفتی مامان چشمات رو ببند می خوام چیزهایی که خریدم رو بیارم ببینی. 

.

چشمهام رو که باز کردم یک جعبه کادوی دست ساز دیدم که خودت درست کرده بودی و رویش نوشته بودی مامان ویدا. نزدیک بود از خوشحالی گریه کنم گفتی باز کنم. باز کردم داخلش یک دستبد و چند شکلات بود. 

گفتی مامان من این را برای تو خریدم . من به یاد توبودم. 

.

و من چه بگویم از آن لحظه . آن لحظه ای با هیچ چیزی قابل توضیح نیست. پسرک من برایم دستبندی خریده بود با عیاری از جنس خودش. هرگز حال قلبم قابل وصف نبود ...

.

شهزاده رویای من تو از کجا آمده ای.... 


 
اول دبستانی من
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ مهر ،۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

پسرکم امروز راهی دبستان شدی ! تو ! آن جوجه گنجشک کوچک من ! 

.

همان گنجشکی که موقع خوابش سرش را زیر دستم میبرد .. همان جوجه ای که همیشه فقط یک لنگه جوراب به پایش بود ... 

همان گنجشککی که فقط داخل کالسکه و یک پا در هوا خوابش میبرد... 

.

عزیزم آرزوهای بزرگ برایت دارم. موفق باشی .


 
بی مقدمه ...
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ تیر ،۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

نازنین مدتهاست که نوشتن را رها کرده ام. . حیف این لحظه هایی که درگذرند و من چیزی از آنها نمی گویم.

آذر 1394 برایت اولین فارغ التحصیلی بود. مبارکت باشد. اگرچه که تبریکم دیر است ..

تار را انتخاب کردی چون به قول خودت دلت میخواست سازی باشد که بغلش کنی ... آن هم مبارکت باشد عزیز دل... 

 اصلا ساز تار به تو می آید. تو مثل سازت هستی نجیب و ساده.

.

امسال پیش دبستانی را گذراندی اگرچه با گریه شروعش کردی و خون به دل ما و با قهقهه تمامش کردی و دلربایی از ما... 

.

امسال شیطنت را به اوجش رساندی و عاشقی را اوج تر... هر روز بعد از این  شیطنتهای بی پایانت می آیی و مدام زمزه می کنی :

"مامان اندازه خدا دوستت دارم.. مامان من بابا رو هم اندازه خدا دوست دارم..."

وای که ما چقدر قند در دلمان آب میشود با هربار دوستت دارم گفتنهایت. 

.

ونداد ما عاشقت هستیم و خدا را بابت تو بی پایان سپاس می گوییم. 

.

 

 


 
پسری از جنس ونداد
ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ،۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

ونداد من نوای تو خواهم...

عمرم را در هوای تو خواهم ...

زندگی را برای تو خواهم....

..............

نازنینم تولدت مبارک . تو متفاوت ترین پسری هستی که یک مادر دارد. پسری از جنس ونداد...


 
کجای چهار فصل نام تو میگنجد؟
ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ،۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

جمعه ، ساعت 9:30 صبح ، 6 شهریور 94

ونداد: مامان خداحافظ . ما رفتیم.

ویدا: خداحافظ ونداد جونم. خوش بگذره

ونداد: مامان بدون تو که خوش نمیگذره .... کاش بریم آمریکا که بتونیم همه با هم بریم .

 

.

نازنینم نمیدانم اسم تو کجای این چهار فصل می گنجد؟ شاید یک فصل پنجمی باشد به نام تو.

آه که نازنینم نمیدانی این جمله هایت چطور مرا محو تو می کند. من ذره به ذره این روزها را نفس می کشم. ذره به ذره این محبتهایت را .

متشکرم پسرم


 
به تماشا سوگند
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت ، من همه محو تماشای
نگاهنت .

و به همین تماشا سوگند ، منم آن پروانه که در عشق فنا می گردد.

...

نازنین من، امروز چهارمین اجرای نازنین تو بود.

دوستت داریم با آن دستهای کوچکت ...


 
پری دندانی
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ دی ،۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 

 


 
مادر بودن یعنی ..
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ دی ،۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

" مادر بودن یعنی در ترس زندگی کردن "

این جمله ژوان هریس است و من درکش میکنم .

...

ده روز بدون وقفه درگیر دکتر بودیم برای بینی تو. یک شکستگی ساده ! اما نه خنده دار برای من و پدرت.

ونداد، مادر بودن همان است که ژوان هریس گفته و پدر بودن یعنی " محسن " بدون توضیحی اضافه تر...

 

 


 
← صفحه بعد